مردم چهار دسته اند:

گروهی از مردم مانعی از فساد روی زمین ندارند مگر پستی نفس و کندی اسلحه و کمی مالشان.

گروهی دیگر اسلحه برکشیده، شر خود را آشکار کرده، سواره و پیاده دنبال خود راه انداخته، خود را برای فساد آماده نموده، دین خود را تباه کرده برای اندکی از مال دنیا…

گروه دیگر که با عمل آخرت دنیا خواهد و آخرت را وسیله عمل دنیوی نجوید. اظهار فروتنی کند گامهای کوچک بردارد و خود ر ا امین مردم جا زند و پرده پوشی حق را وسیله .معصیت قرار دهد گروه دیگر را پستی نفس و نداشتن قوم و قبیله از طلب حکومت برجا نشانده، این تهیدستی آنان را محدود کرده، خود را به اسم قناعت آراسته و خویش را به لباس زهد زینت داده در حالی که شب و روز اهل عنوان زهد و قناعت نیست.

باقی ماندند، آنان که یاد قیامت چشمشان را از حرام بسته و ترس از محشر اشکشان را جاری ساخته. گروهی از اینان مطرود مردمند، و بعضی در وحشت مقهوریت، و دسته ای ساکت و خاموش، وعده ی دیگر با خداوند مناجات مخلصانه دارند  و بعضی از آنان هم ماتم زده و زجر کشیده اند. تقیه آنان را به گم نامی کشیده، در خواری غرق شده، در دریایی از تلخی غوطه ورند، دهانشان از سخن بسته، و قلبشان مجروح است. ملت را موعظه کردند تا ملول و خسته شدند، مقهور مردم شده و خوار گشتند، و شهید شدند تا کم شدند.

دنیا باید در چشم شما ناچیزتر از برگ هایی باشد که جز در دباغی به کار نیاید. و بی ارزش تر از پشم بز باشد که موقع چیدن از دم قیچی می ریزد. ازگذشتگان پند گیرید پیش از آنکه آیندگان از شما پند گیرند، و دنیای نکوهیده را رها کنید، زیرا این دنیا کسانی را رها کرده که عاشق تر از شما به آن بوده اند.

پانوشت: عیدی بود! عیدتان مبارک :)

این روزها…

11 ژوئن 2009

این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست، نه حال فکر کردن هست و نه حوصله ی نوشتن.

هر روز صبح تیتر روزنامه ها را مرور می کنم بی آنکه تیتری  برایم جلب نظر کند. عصرها، وبلاگها را می خوانم بی آنکه در انتظار مطلب جالبی باشم. و شب ها، برنامه های انتخاباتی را می بینم  در حالی که می خواهم سر به تن هیچ کدامشان نباشد

این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست تلویزیون مدام عکس امام را نشان می دهد و تصاویر انقلاب را… و من به این می اندیشم که آیا اینجا همان ایران است؟ … آیا هنوز می شود برای چنین انقلابی جان داد؟

و چه روزهایی باید باشد؟ وقتی که برای دفع فتنه ی این یکی باید به آن دیگری رای داد و برای رفع فتنه آن دیگری به این یکی!

چندسال پیش وقتی اعتراض مجید عزیزی رابه طرح امنیت اجتماعی خواندم به نظرم مطلبی احساساتی و بی جا  آمد، من گرم بودم آن روز. امروز بعضی از شدت گرما دارند  خودسوزی می کنند.

روزهای عجیبی است و من مشغول آموختنم. مشغول پیدا کردن جواب سوالاتی که مدتها دغدغه ام بوده اند، سوالاتی که ای کاش بی جواب می ماندند

بعدنوشت1: سعی می کنم از نتیجه خوشحال باشم. منظورم از فتنه ها هم همین اتفاقاتی است که دارد می افتد. در این انتخابات اصولی زیر پا گذاشته شد که حالا حالاها هم مردم و هم دو طرف باید تاوانشان را بپردازند.

بعدنوشت2 : این مطلب بسیار مفید و روشن کننده ی آقای اسفندیاری را هم بخوانید: استدلال های آقای موسوی در مورد تقلب در انتخابات:

بعدنوشت3: موسوی پیش از اینها شانی داشت برای من. اما با این اتفاقات نشان داد که پشت آن چهره ی آرام که عده ای به سبک خاتمی در مدح پوست و استخوانش دل ضعفه می روند نفسی پر از منیت، تکبر و نفاق نشسته است. همان منیت و تکبری که باعث شد در اوج بحرانهای گذشته، ناگهان استعفا دهد وهزینه های فراوانی را به کشور تحمیل کند. همان منیتی که امروز اخلاق، فرهنگ، متانت، و قانونگرایی را به روشنی تاویل کرد

hossein_derakhshanشاید آن روزها که از خواندن یادداشتهای هودر خشمگین و برافروخته توی خانه راه می رفتم هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی چنین مطلبی درباره ی او بنویسم. حالا دیگر بازداشت درخشان وارد چهارمین ماه خودش شده است، چهارماه ننوشتن برای کسی که سالها به طور منظم می نوشته است مدت زیادی است و شاید به همان اندازه برای ما…  مایی که در تمام این مدت خاطرات و لینک های روزانه یا تحلیل های گاها عجیبش را دنبال می کردیم.
برای ما حسین درخشان چیزی شبیه تورومن در فیلم Truman Show است او بخش زیادی از زندگی اش را با ما شیر کرده است و ما در فراز و فرودهای زندگی اش با او شریک بوده ایم.

داستان درخشان داستان جالبی است او تحت تاثیر دوران اصلاحات از یک جوان حزب اللهی که خطبه ی عقدش را آیت الله خامنه ای خوانده،  تبدیل به یک روزنامه نگار و فعال سیاسی علیه نظام می شود، به خارج از کشور می گریزد و در آنجا با پدیده ای به نام وبلاگ آشنا می شود، پدیده ای که تا بحال  مهمترین تاثیر را بر زندگی اش داشته است شخصیت درخشان به نوعی در وبلاگ حل شده است. سالهای اولیه ی حضور او در غرب که همزمان با آغاز فعالیت سردبیرخودم است به نوعی داغ ترین دوران زندگی اش است. او که حالا از فضای بسته ی سیاسی اجتماعی ایران دور شده و  به «جهان آزاد» رسیده است در نهایت غرور و خودشیفتگی می نویسید، تحلیل می کند، ناسزا می گوید ، دیده می شود و مورد تحسین قرار می گیرد. عرق می خورد و با زنان گوناگون هم خوابه می شود.
این دوران دیری نمی پاید و آرام آرام دنیای آزاد و متمدن غرب روی خشن، ناقص و بی رحمش را به حسین قصه ی ما نشان می دهد. و مگر یک اصلاح طلب به جز «غرب» چه دارد؟ «غرب » همه ی باورها و اعتقادات یک اصلاح طلب است و آنگاه که فرو می ریزد همه ی داشته ها و نداشته های (مریدش) را به زیر می کشاند، غرب درخشان نیز فرو ریخت، وبلاگش فیلتر شد، بازدیدها کاهش یافت و فحاشی های بی انتها جایگزین کامنت های تحسین کننده ی گذشته شد و بعد بی پولی،  سرگردانی، غربت و الکل… این پایان نسخه دوم درخشان است.

نسخه سوم درخشان به نوعی روایت بازگشت است، نگاه انتقادی به غرب و غربزدگان تلاش برای فهم مجدد جمهوری اسلامی تاثیرپذیری از آثار روشنفکران منتقد غربی، گاردین حمایت از احمدی نژاد و …

می گویند  تاریخ نه مسیری خطی که مسیری مارپیچ شکل دارد به این معنا که آدمها ممکن است به گذشته خود بازگردند اما این بازگشت نه بازگشت به نقطه قبلی که بازگشت به شعاعی بزرگتر از موقعیت گذشته است و درخشان به شعاعی بزرگتر از موقعیت گذشته ی خود بازگشت.

آنچه در مورد درخشان برای من جذاب است نه تحلیل های مسخره  یا  شخصیت خودشیفته ی او، که ذهن جستجوگر و تعهدش بر واقعیت هاست او تلاش می کند تا دنیای اطرافش را نه آن طور که دوست دارد که آن طور که هست بشناسد او در جستجوی درکی تازه از دنیاست و در این راه بیم آن ندارد که حرف های گذشته  خود را  زیر پا نهد یا مورد توهین و افترا قرار گیرد.

پانوشت: هیچ احتمالی در مورد او از نظر من دور نیست با این حال وقتی موضوعی ارزش نوشتن را دارد تا آنجا که می توانم سعی می کنم حدس ها، احتمالات و موضوعات فرعی مربوط به آن را نادیده بگیرم و روی اصل مطلب تمرکز کنم .

سلمان نوشته خواب دیده درخشان پیش آیت الله سبحانی داشته حمد و سوره اش را درست می کرده!! خیر است ان شا الله!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.